کوچیک که بودم مثل همه ی بچه ها با انگشتام می شمردم ..

 ... یک ، دو ، سه ، چاهار ، پنج ، شیش ، هفت ....

تازه هی نگاشون می کردم تایکیشونو گم نکنم..

دلم می خواست بال داشتم  و می رفتم تا آسمون هفتم ،

 پیش خدا و بهش بگم که چقدر دوسش دارم ..

کنار یه گل رز قرمز تو باغچه می شستم ،

بوییدنش من رو میرسوند کنارتو ...

حوض آبی و ماهیاش...

هرس شمشادا و جمع کردن مخروطای کاج ...

 ادای قار قار کلاغ سیاها رو در آوردن ،

می شد همه ی روزم ...

شب هم با یه بغل ستاره و یه رویای رنگی ، دوباره صبح ...

حالا...حالا میدونم همه ی انگشتای همه ی بزرگترا رو بذارم کنار هم ،

یا اگه هزار تا بال داشته باشم که زود بیام پیشت تا آسمونا ،

هنوز نمی تونم بهت بگم چقدر دوستت دارم ،

اگه یه ساقه لوبیا گیر بیارم که مثل جک منو ببره تو ابرا ،

دوست دارم تو رو فقط اون جا ببینم ..

یا ... یا اگه یه مداد جادویی داشته باشم اول از همه چشمای قشنگ تو رو میکشم ...

...می بینی عزیز ؟!

چقدر دلم می خواهد هنوز کودکی بودم ،

تا تو با هر آفتاب در من طلوعی دوباره کنی ،

و من با هر ماهتاب در آغوشت به خواب روم ..

تا تو با هر غنچه در من جوانه بزنی ،

و من با هر نفس تو را استشمام کنم ...

تا تو با بارش هر قطره ی باران به زمین بیای ،

و من با هر زمزمه تو را ترانه کنم...

..پس بر من خرده مگیر اگر با لبخند هر کودک

تو را تماشا کنم....

 

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩ نظر شما ()