عطر نگاه تو

 

دنیای آب و رنگ

       خواب و بیداری

       مستی و هشیاری

        خنده و گریه 

        اشک و لبخند

         هجر و وصل

 

         همگی زیباست

 

اما....

دنیای با تو بودن چیز دیگری ست ...

 

بی تو  ،  دنیا را هم داشته باشم هیچ ندارم 

با تو  ، دنیا را هم داشته باشم غمی نیست که تو خود ...

 ... دنیــای منی ....

۱۳٩۳/۳/۱۸ | ٧:۱٧ ‎ب.ظ | لیلی | نظرات ()

 

مگر جز این ست که عشاق همه یک پیکرند

و عشق در زمان و مکان محصور نیست؟!

 

با همه شیفتگی و مهجوری ،

از پس پرده دل نگریستن ،

مشتاقانه انتظار کشیدن ،

هست و نیست را فدا کردن ،

دم نزدن و رضا بودن ،

با تمامی  اینها ..

تو بگو یوسفم !..

من عاشق ترم یا زلیخا؟!

بی شک ، ...

در پیوستن ها و بریدن ها ،

رازهایی ست ...

فراتر از فهم عاقلان ،

.... تنها عــــا شقان دانند ،

بپرسیدشان ، ... اگــــــر یافتید !

....

 

۱۳٩٢/۱٢/٢٧ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | لیلی | نظرات ()

 

خوب من !..

صدرنشین و جاودانه شدنت 

در اقلیم دل ،

برایم هیچ عجیب نیست 

در نظرگاه رب  ،

جز "بهترین" را مگر می توان پیمانه کرد ؟!  

و برای توصیف تو 

"بهترینساده ترین کلام است ....

 

اما..   با هیچ قرمولی , ..

به یک باره آمدن و رخ نمودنت

جلوه گری  ,  دلربایی و فریباییت

محاسبه شدنی نیست ..

 

توضیح , تنها یک کلمه است

با  پنج  حرف ....

اعجــــــــــاز ....

 

۱۳٩٢/۱٢/٢۱ | ٧:٤۸ ‎ق.ظ | لیلی | نظرات ()

 

مرگ یعنی نیستی

نیستی نبود هستی ست

و هستی یعنی تو

 



تقدیس می کنم تو را

خلاصه ات کرده ام

در دست ها و نگاهت

تا هر روز مرورت کنم

... و عجیب که عادت نمی شوی

 

فراریم از روزهای نفس کشیدن بی تو

رمیده ام از خویش

و چه مفری گرم تر از آغوش تو

... کاش همیشه بگریزم

 

 

فنا ناپذیرم

جاودانه زندگی می کنم

در این جهان با یادت

و در عوالم دیگر

در پناه و کنارت...

 

۱۳٩۱/۸/٢٢ | ۱:۱٦ ‎ب.ظ | لیلی | نظرات ()

 

 

خسته ام به اندازه ی یکایک سال های نیامده

دلتنگم هم قواره ی تمام انتظارهای ناتمام

دلگیرم به وسعت همه ی بغض های پنهان

 

غریب شده ام ناگهان

غریبگی می کنم حتی با خودم ... دلم

سرگردان در ماز زندگی , جهت هایم ناپدبد شده اند

گم شده ام در غبار , غباری عالم گیر

 

نفسی می آید اما نمی رود

نمی دانم انبوه این نفس ها کی خفه ام می کند

 

اندوه های خاکستریم تمام نشدنی اند

مگر آن لحظه که تو نقبی زنی

از سیاهچاله تاریک دلم

تا بــــــــی کران عرش کبریائیت

 

۱۳٩۱/٦/۳ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | لیلی | نظرات ()

  مدعیم!! .. مدعی عاشقی !..

ادعایم با افتخار ، عـــــشق توست ...

من .. من ..عاشقی آغشته ام !!..

اندود و آمیخته و درهم تنیده به تو

... چون وجودم به نگاهت آغشته شد ،

 و قلبم به حضورت آمیخته ...

 

 

 

 این طور نگاهم نکن مهربانم ..

خودت خواستی !

وگرنه من کجا گوشه نگاه تو کجا ؟!!

من کجا و ادعای عشق تو کجا ؟!!...

 

عاشقی آغشته باشم ،

یا آغشته ای عاشق

چه توفیر میکند ؟! ..

 

مهم این ست :

من این عشق را ... آغشتگی را

هر روز تجدید می کنم

و ردپای تو بر تخت سینه دلم را

مـــــومـــــیـــــــــایــــــــی

 

 

۱۳٩۱/۳/۳ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | لیلی | نظرات ()

 

خاکستر شد !..

چرک نویس های دل ،

با بارش شراره های نگاه تو

همراه باران مهر..

 

 

......

فراغتی می خواهم ،

منهای تمام آلودگی های دنیا

برای دوست داشتنت .....

 

 در شگفتم ..!

از قدرتمندی دل در جمع اضداد :

دلتنگی و صبوری !!...

 

" وعده گاه من و تو

همان جغرافیای ابتدای دیدار ،

 انتهای کوچه ی بن بست.."

 

۱۳٩٠/۱۱/۱۱ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | لیلی | نظرات ()

 

باز هم به تو حق میدهم که باور نکنی ..

هــــــــنوز خودم هم باورم نمی شود !!

 

در خلوتمان ، ... همین دیروز ،

بر دیوار کاهگلی قلبم

با چشم بسته ،

گلی کشیدم به رسم مهر ...

نگاهم که آزاد شد ، تو را دید بر دیوار دل !

شوق دیدارت حک لبخندی بود بر لب ،

دویدن جان در پا و نیز آرزوی پر کشیدن در سر..

 

تابش طلایه های خورشید از گیسوانت

گره  از دست هایم گشود ،

و ..کشاند به سمت آبی آسمان..

شگفتا ! همان حس آشنا ..

که : هـــــــــیچ دستی گـــــرم تر از دست تو نیست ...

 

 

خواسنم سخنی گویم از تو و عشق ،

معطر شد کلامم بر سه حرف : ش ک ر

.....شـــــکر

 

بر نعمت عین شین قاف حضورت ،

بــــاید شاکر بود 

آن هم در سجده ای طولانی،

به درازای هــــمه ی عمر ...

 

۱۳٩٠/۱٠/۳ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | لیلی | نظرات ()

 

روزهایم با تو می گذرد ،...

ای همسفرباد به دوردست های غریب..

دوری از من ..

دورتر از آنچه میتوانستم روزی گمان برم

و یا نزدیک ...

آن قدر که دیگر نمی بینمت ،

شاید درمن فرو رفته ای و یکی شده ای

نمی دانم...!

میجویمت ؛ می خواهمت ؛ می طلبمت

دلم تنگ توست ...

 

بعید نیست یکی از همین روزها

پشت این پرچین ، ته آن کوچه ،کنار اولین پیچ

... همین حوالی ...بیابمت

نمی داتم !

 

فقط میدانم جایت برسرانگشت نیازم خالی ست

 دستهایم به جستجوی تو

در هر کلبه را ..کومه را ...نه ! .. هر خرابه را میکوبد

و عجیب نیست که خالی برمی گردد ..

 

 

هوای دلم که ابری میشود

تنها یک معنی دارد :

تو نیستی و من بهانه گیر شده ام ..

 

نمی گویم باش ؛ بمان ؛ یا... بیا برگرد ..

تنها تمنایم این ست :

قفس تنگ سینه ام را گشایشی ده

به وسعت تمام دل تنگی هایم  برای تو

....

 

۱۳٩٠/٧/۳ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | لیلی | نظرات ()

 

در کدامین ساختار وجودم آشیانه کرده ای

که به هرجا سرک می کشم

جوجه های عشق تو

با گردنهای کشیده و دهانی باز

تو را می جویند ....

 

وه! ....چه تماشایی ست غوغای دلم

گاه بال گشودنشان

چشم در چشم تو ...

 

 

۱۳٩٠/٤/۱۱ | ٧:٤٢ ‎ب.ظ | لیلی | نظرات ()

 

 کودکیم را با تو  زیسته ام ،

کودکانه هایم را با تو عاشقی !..

 

بودنت لحظاتم را می آفرید

و من به تماشا می نشستم

خشت های چاه تنهاییم را

که آرام ترک بر می داشت

و بی صدا فرو می ریخت

 

از تو آموختم نامت را هجی کنم

و دنیا را ورق بزنم!

با وزش باد به رقص آیم ،

در وسعت لاجورد دریا گم شوم

و در لابلای ابرهای پنبه ای پیدا..



 

پیشه ام عاشقی ست !..

شیوه ام دلدادگی ،

هنوز کودکی می کنم

با تمام بخشندگی ، تو و مهرت را

میان تمااام انسان ها قسمت می کنم ..

 

نگاه کن !...

انگشت های دست و پایم را کنار هم می گذارم

ببین! ... بزرگ شده ام ، بزرگ..

اما هنوز دل ، کودکیش را بو می کشد

شادابی و طراوتش را

بازیگوشی و خیالبافیش را

سرزندگی و صمیمیت و لذتش را...

 

مهربانم !...

دلتنگی های کودکانه ام تمامی ندارند

سخت بهانه گیر شده ام !

یادت اشک را در چشمانم می نشاند

هر صدای پایی مرا بی اختیار تا سر کوچه می برد

تو را لابلای داستانها می جویم :

"شهزاده ای سوار بر اسب سپید"...

از تو می نویسم

تو را نقش می زنم ،

خیالم مدام به تصویرت می کشد :

 با تو می خندم  .. ریسه می روم

قهر میکنم  .. نازم را می خری

کلمات را سرهم می کنم

تشویقم می کنی ،

خسته می شوم در آغوشت می گیری

فرار می کنم دنبالم میدوی..



نسیم عشق تو که می وزد

خاک دلم شکوفه میروید

کودکانه زندگی کردن را دوست می دارم

 و تو را نیز..


 

 

۱۳٩٠/۳/٢ | ۸:۱٤ ‎ب.ظ | لیلی | نظرات ()

 

تو عاشقانه دام می گستری ..

و من بی پروا و سر به هوا گرفتار می شوم !

صیاد دلها تویی ، تو

و من یک از هزاران صید تو


مدت هاست بر این باورم :

تو در زمان و مکانی فراتر از کنون

با صیدت رمز و رازی داشته ای ..

گوشه ای از نقاب چهره برگرفته ای

اندکی از مهر در کامش ریخته ای

دمی هم کلامش شده ای

ترانه ای با او زمزمه نموده ای ...

عشق را غوغا کرده ای

دلبری را به زانو نشانده ای !




مشام جان چو از عشق دیرینه ات پر شد ،

دلالت می کند صیدت را به پای دام

این حلقه حلقه ی زلف توست ،

که گره می خورد بر پاهای رمنده از آستانت !

همچون  عشقه یا پیچکی

می پیچد و بالا می رود ،

بالا می رود و می کشاند

دستها را به سمت و سوی آسمان ،

پلکانی می شود

مابین این پیکر و آن جان آسمانی ....


و ... هنوز ...

تو عاشقانه دام می گستری ،

و من ، بارها و بارها

بی پروا و سر به هوا گرفتار می شوم !!

 

 

۱۳۸٩/۱٢/۱۸ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | لیلی | نظرات ()

 

قاصدکی حامل پیامت بود ،

گفته بودی : می آیم !!!

وه ! چه غوغایی کرد این خبر !....

چلچراغ ها آویخته ، فرش ها گسترده ...

میزها چیده ، جام ها رنگین

تن پوش های زیبای سفید بر تن ،

گلها در روبان پیچیده ..

شمع ها روشن ،

طبل و دهل و سرنا آماده ،

آب و آینه در انتظار...

 

و من ، فارغ از طوفان دل ،

میزبان اشک چشم ها ،

کلمات را با خود مرور می کردم !

شوق دیدار ،

پاهایم را از زمین جدا می ساخت ...

 

آمدی.. چه آرام و بی صدا !

بی آن که گلی به پایت ریخته شود ،

سوری برپا گردد ،

یا نوای ساز و دهلی به آسمان رود...

آمدی ، از راهی که انتظارش را نمی بردم ،

"رزق" م شدی ، آن هم " من حیث لا یحتسب " !

 

نزول یک باره و بارانی تو  ،

جوانه زد " عین شین قاف "ت را بر ساحت دل ،

شکر تنها تو  را سزاست ،

که زنده می کنی دلهای مرده را !...

 

۱۳۸٩/۱٠/٤ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | لیلی | نظرات ()

 

اسم ها و نام ها ، القاب و کنیه ها بسیارند ،

اما تنها نام تو ، آن اسم اعظمی ست که اعجاز می آفریند ،

معجزه است نامت که چون بر سنگ دل فرود می آید ،

می شکافد ، سوراخ می کند ، چشمه ها می جوشاند ..

دمی که بر خاطر بگذرد سوی چشمان می شود ،

و زمانی که با گل جان سرشته شود پرنده شدن را تجربه می کند،

آن هم از لابلای انگشتان رو به آسمان تو ...


مانده ام چه گویم از اعجاز ید بیضایت و بی نیازی از طلب مائده های آسماتی ؟!

باور دارم  بسیارند دلهای مرده ای که به اذن نام مبارکت زنده می گردند ،

پس چه جای حیرت است اگر مردگان تن حیاتی دوباره یابند ؟


با تو چه باک از تلاطم دریا ،

یا طوفان های سهمگین ،

چه هراس از بی مهری برادران ،

و یا ریسمان های ساحران؟!...


معجره است ریشه دواندنت ، جوانه زدنت در برهوت وجود !

اعجاز لبخندت شق القمر تاریکی های دل است ! ..

نشسته ام و نگاه می کنم ، نگاه می کنم و میشمارم ....

گاه معجزات چه آرام و پشت هم اتفاق می افتند ،

آن قدر که به چشم هم نمی آیند ! ..

 

۱۳۸٩/٩/۱ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | لیلی | نظرات ()

 

همه جسم وتن بر زمین داریم

و چشم بر آسمان

زمینمان ، خاکمان یکی ست

اما روح و جان و عشقمان متفاوت

هر کس روی کرده به آسمان خویش

ماه و ستاره و خورشید خود را می جوید

خورشید آسمانم میشوی ؟

نا  در پرتو اشعه های طلاییت

سیاهی و شب کوله بر دوش بگریزد

عاشقانت چون ستارگان گرد هم آیند

سازها کوک شوند , نت ها چیده..

جامها آماده ..می ها سرریز..

بزمی سامان گیرد و اسماعیلی قربانی شود

تا آنچه بر جای می ماند همه نور باشد و روشنایی ...

 

۱۳۸٩/۸/٥ | ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ | لیلی | نظرات ()

 

عالمی دارد برای خودش جنون عشق

و به تعبیری همان مجنونی !

هر کس به نوعی دیوانه ست

یکی سر در گریبان ، زانوی غم به بغل

یکی در غربت بغض در گلو ، اشک در چشم

یکی شیون کنان و بر سر زنان از رفتن دلبر

یکی وامانده و دلشکسته از آنچه بر او گذشته

یکی ناله کنان از فراق

یکی جامانده و نگران

دیگری چشم به راه و منتظر

آن یکی گرفتار عشقی یکطرفه

بسا دلهای زخمی ..

عمر های بر باد

حسرت های مدام

آتش های سوزان...

 

دیگر جای پنهان کردن نیست

نه جایی برای پنهان کاری مانده

نه این عشق پنهان می ماند !

فبل از این که با  آتشش رسوایم کند

و اشاره های مردم مرا نشانه رود

خود فریاد میزنم :

آآآآی جمااعت !!!

عاشقم ، عاشق ، گرفتار و درگیر عشقی بزرگ

به همان بزرگی معشوق !

بغض و اشک ، شیون و درماندگی

اسارت و واماندگی

ناله و چشم به راهی در مکتب عشق ما نیست !

آنچه هست جلای جان ، صفای دل

بصیرت و بینایی ،دلالت و دانایی ست ..

پاک می شوی و زلال

می جوشی چون چشمه

می درخشی چون آفتاب

قد می کشی مانند سرو

استوار می مانی چون کوه

بخشنده چون باران

رها چون نسیم ...

 

میدانم تویی معشوق عاشق

عاشق ترین معشوق !

نداشتنت دیوانه ام می کند

ثانیه های حضورت بی نیازی از اغیار می آورد

جنون ، ارزانی همه مجنون های عالم !

از مرز دیوانگی گذشتن

و درپناه تو و سایه سار وجود تو  آرام گرفتن را می خواهم

دستم را بگیر ...

 

۱۳۸٩/۸/۱ | ٩:۱٠ ‎ق.ظ | لیلی | نظرات ()

 

  • هیچ چیز غیر ممکن نیست ،
  • محالی در عالم نیست ،
  • همه چیز شدنی ست ،
  • جز یک چیز ..
  • زندگی بی تو !

  • غیر ممکن ست دیدن ، شنیدن ، گام برداشتن ، حس کردن ، بی تو  ...
  • محال ست تنفس بی وجود تو ،
  • بی تو نه دستی گرم می شود ، نه دلی می طپد !
  • بی تو ..بی حضور مهربان تو حتی نمی شود به دیگری دل بست !


  • دیدی مهربانم ؟!
  • دیدی آخر پیدایت کردم ؟!
  • می دانم که خودت خواستی ..
  • خوب به یاد دارم
  • _آخرین دیدار را می گویم_
  • که خریدار دلم شدی
  • نه در بازار مکاره برده فروشان
  • که دردالان عاشقان ...
  • آن هم نه به ثمن بخس
  • به بهای عشقت...
  • دلم مات شد . مات و مبهوت .. ترانه خوان از پی تو روان...
  • یقین دارم که امن ترین جا برای او پیش توست ،
  • اما امروز سخت دل تنگ توام ،
  • دلتنگ یک نگاه ..
  • شیفته یک لحظه  تبسم فریباییت ،
  • از آن نوع که خود دانی ....
  • منتی بگذار و مرحمتی کن بر دو چشم منتظرم .

 

 

 

۱۳۸٩/٧/۱٩ | ٥:٠٧ ‎ب.ظ | لیلی | نظرات ()

 

بی تعارف بگویم :

هر آن چه زیبایی ست در جهان زیر سر توست !

تو همانند کودکی بازیگوش ،

طناب های رنگی رنگی در هر گوشه می گذاری ،

کافیست کسی جوصله کند ،

طناب را بگیرد و دنبال کند ،

تا به ناگاه آغوشت را تجربه کند .....

 

آفرینش با خلاق بودنت آغاز شد ،

با رزاقیتت ادامه یافت ،

با جمالت زیبا گشت ،

از مهرت توان گرفت ،

و از پرتو حسنت کمال ....

 

جان ها بی تاب بودند و منتظر ،

آرام آمدی.. نشستی...

در دلها نقسیم شدی ،

عجبا ! تقسیم شدی و کامل بودی !..

پای پر مهرت که به حیاط دل رسید ،

آبی شد بر آتش ،

گلستان ساخت ، گلستان .. همچو ابراهیم (ع) !

 

خانه دلم را بر بلندای چهار ستون ساخته ام ،

نه ، اشتباه گفتم ... اصلاح می کنم :

تو چهار ستون دلم را پی ریزی کرده ای ،

با وجودت ، عشقت ، نگاهت ، آغوشت ..

خانه محقر من با تو قصر است و بی تو خاک ،

خاک دلم را با نگاهت جان ده تا افلاک ...

 

 

۱۳۸٩/٥/٢٤ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | لیلی | نظرات ()


باور کن نمی دانی ...

نمی دانی چه زمانی از من گرفت ،

چه خستگی ها که نداشت ،

چه زخم ها که تازه نکرد ....

چه نفس گیر بود و دهشتناک ،

گذر از دالانها و دهلیزهای دل !


راهی نمانده بود جز راهی شدن ،

آوایی که از پس آخرین دهلیز می آمد ،

دیواره های دل را می لرزاند ..

و مرا به نام صدا می کرد .


سرداب.. پستو  .. دالان. .. دخمه .. دهلیز......و .. و تو !!!!

وای بر من ! خدای من!

چه کرده ام با تو

آن هم با تو ! ..در این سالها...


_مرا ببخش !

آرام سر بلند کردی ،

..پر بودم از دلهره و اضطراب ...

مهربان نگاهم کردی ،

..لبریز شدم از شرم و خجالت ..

آهسته لب گشودی ،

..و من سرشار از انتظار ،

نگاهم مات و خیره به لب های تو پس از این همه سال !

و تو گفتی و گفتی و گفتی ..

گفتی که جقدر این لحظه را ،

این در گشودن را ،

این با هم بودن را دوست داری ...

و من خجل از بی مهریم ،

شرمسار از کوتاهیم ....

آغوش که گشودی ،

دیگر هیچ ندیدم ، نشنیدم ...

آرام .. ،همچون آبی یا حبابی در زمین فرو رفتم ....


نمی دانم چه شد .. بر من چه گذشت..

ثانیه ای بود ، روزی یا شبی ، ماهی یا سالی ، شاید هم سالها...

نمی دانم !

چشم که باز کردم،

تو بودی و من ، من بودم و تو..

نه سردابی ، نه دالانی ، نه پرتگاهی ...

و نه هیچ دردی..

درد فقط یک معنا دارد : _ بی تویی !

 

مهربانم !

صبوری و عاشقی را با تو و در کنار تو آموختم ،

لحظات با تو بودن

ناب

پاک

زلال

و بی همتاست

چون خود خود خود تو ...!



۱۳۸٩/٤/٢٢ | ٤:٤٩ ‎ب.ظ | لیلی | نظرات ()


دل عاشق غریب است ..

غربت از عاشقی جدا نیست ..

که غریبی ذات عشق است !...

و براستی غریبی جسم کجا و غربت حان کجا ؟!..

که یکی تن می کاود و دیگری روح می پرورد ،

این به خاک نزدیک می کند و آن سر به افلاک می ساید ،

این رنج می آورد و آن گنج ......

روشن بگویم :

_  غریبی که تو را در دل دارد هیچگاه غریب نیست ،گر چه در غربت است..

و آن که جز تو در دل نشانده دل را به خاک غربت سپرده !

خاکی که از آن هیچ علفی نمی روید!



الا عاشفان غریب ،

...غریبان عاشق ،

گوارایتان لحظات عاشقی , مستانگی ..

نوشتان باد شراب دلدادگی..

آفرین بر این عشق! ..

 

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

مولانا


۱۳۸٩/٤/۸ | ٢:۳٧ ‎ب.ظ | لیلی | نظرات ()

درباره وبلاگ

منو وبلاگ
نويسندگان
آخرین مطالب
طراح قالب