عطر نگاه تو

 

باز هم به تو حق میدهم که باور نکنی ..

هــــــــنوز خودم هم باورم نمی شود !!

 

در خلوتمان ، ... همین دیروز ،

بر دیوار کاهگلی قلبم

با چشم بسته ،

گلی کشیدم به رسم مهر ...

نگاهم که آزاد شد ، تو را دید بر دیوار دل !

شوق دیدارت حک لبخندی بود بر لب ،

دویدن جان در پا و نیز آرزوی پر کشیدن در سر..

 

تابش طلایه های خورشید از گیسوانت

گره  از دست هایم گشود ،

و ..کشاند به سمت آبی آسمان..

شگفتا ! همان حس آشنا ..

که : هـــــــــیچ دستی گـــــرم تر از دست تو نیست ...

 

 

خواسنم سخنی گویم از تو و عشق ،

معطر شد کلامم بر سه حرف : ش ک ر

.....شـــــکر

 

بر نعمت عین شین قاف حضورت ،

بــــاید شاکر بود 

آن هم در سجده ای طولانی،

به درازای هــــمه ی عمر ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

روزهایم با تو می گذرد ،...

ای همسفرباد به دوردست های غریب..

دوری از من ..

دورتر از آنچه میتوانستم روزی گمان برم

و یا نزدیک ...

آن قدر که دیگر نمی بینمت ،

شاید درمن فرو رفته ای و یکی شده ای

نمی دانم...!

میجویمت ؛ می خواهمت ؛ می طلبمت

دلم تنگ توست ...

 

بعید نیست یکی از همین روزها

پشت این پرچین ، ته آن کوچه ،کنار اولین پیچ

... همین حوالی ...بیابمت

نمی داتم !

 

فقط میدانم جایت برسرانگشت نیازم خالی ست

 دستهایم به جستجوی تو

در هر کلبه را ..کومه را ...نه ! .. هر خرابه را میکوبد

و عجیب نیست که خالی برمی گردد ..

 

 

هوای دلم که ابری میشود

تنها یک معنی دارد :

تو نیستی و من بهانه گیر شده ام ..

 

نمی گویم باش ؛ بمان ؛ یا... بیا برگرد ..

تنها تمنایم این ست :

قفس تنگ سینه ام را گشایشی ده

به وسعت تمام دل تنگی هایم  برای تو

....

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

در کدامین ساختار وجودم آشیانه کرده ای

که به هرجا سرک می کشم

جوجه های عشق تو

با گردنهای کشیده و دهانی باز

تو را می جویند ....

 

وه! ....چه تماشایی ست غوغای دلم

گاه بال گشودنشان

چشم در چشم تو ...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱۱ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

 کودکیم را با تو  زیسته ام ،

کودکانه هایم را با تو عاشقی !..

 

بودنت لحظاتم را می آفرید

و من به تماشا می نشستم

خشت های چاه تنهاییم را

که آرام ترک بر می داشت

و بی صدا فرو می ریخت

 

از تو آموختم نامت را هجی کنم

و دنیا را ورق بزنم!

با وزش باد به رقص آیم ،

در وسعت لاجورد دریا گم شوم

و در لابلای ابرهای پنبه ای پیدا..



 

پیشه ام عاشقی ست !..

شیوه ام دلدادگی ،

هنوز کودکی می کنم

با تمام بخشندگی ، تو و مهرت را

میان تمااام انسان ها قسمت می کنم ..

 

نگاه کن !...

انگشت های دست و پایم را کنار هم می گذارم

ببین! ... بزرگ شده ام ، بزرگ..

اما هنوز دل ، کودکیش را بو می کشد

شادابی و طراوتش را

بازیگوشی و خیالبافیش را

سرزندگی و صمیمیت و لذتش را...

 

مهربانم !...

دلتنگی های کودکانه ام تمامی ندارند

سخت بهانه گیر شده ام !

یادت اشک را در چشمانم می نشاند

هر صدای پایی مرا بی اختیار تا سر کوچه می برد

تو را لابلای داستانها می جویم :

"شهزاده ای سوار بر اسب سپید"...

از تو می نویسم

تو را نقش می زنم ،

خیالم مدام به تصویرت می کشد :

 با تو می خندم  .. ریسه می روم

قهر میکنم  .. نازم را می خری

کلمات را سرهم می کنم

تشویقم می کنی ،

خسته می شوم در آغوشت می گیری

فرار می کنم دنبالم میدوی..



نسیم عشق تو که می وزد

خاک دلم شکوفه میروید

کودکانه زندگی کردن را دوست می دارم

 و تو را نیز..


 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

تو عاشقانه دام می گستری ..

و من بی پروا و سر به هوا گرفتار می شوم !

صیاد دلها تویی ، تو

و من یک از هزاران صید تو


مدت هاست بر این باورم :

تو در زمان و مکانی فراتر از کنون

با صیدت رمز و رازی داشته ای ..

گوشه ای از نقاب چهره برگرفته ای

اندکی از مهر در کامش ریخته ای

دمی هم کلامش شده ای

ترانه ای با او زمزمه نموده ای ...

عشق را غوغا کرده ای

دلبری را به زانو نشانده ای !




مشام جان چو از عشق دیرینه ات پر شد ،

دلالت می کند صیدت را به پای دام

این حلقه حلقه ی زلف توست ،

که گره می خورد بر پاهای رمنده از آستانت !

همچون  عشقه یا پیچکی

می پیچد و بالا می رود ،

بالا می رود و می کشاند

دستها را به سمت و سوی آسمان ،

پلکانی می شود

مابین این پیکر و آن جان آسمانی ....


و ... هنوز ...

تو عاشقانه دام می گستری ،

و من ، بارها و بارها

بی پروا و سر به هوا گرفتار می شوم !!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

قاصدکی حامل پیامت بود ،

گفته بودی : می آیم !!!

وه ! چه غوغایی کرد این خبر !....

چلچراغ ها آویخته ، فرش ها گسترده ...

میزها چیده ، جام ها رنگین

تن پوش های زیبای سفید بر تن ،

گلها در روبان پیچیده ..

شمع ها روشن ،

طبل و دهل و سرنا آماده ،

آب و آینه در انتظار...

 

و من ، فارغ از طوفان دل ،

میزبان اشک چشم ها ،

کلمات را با خود مرور می کردم !

شوق دیدار ،

پاهایم را از زمین جدا می ساخت ...

 

آمدی.. چه آرام و بی صدا !

بی آن که گلی به پایت ریخته شود ،

سوری برپا گردد ،

یا نوای ساز و دهلی به آسمان رود...

آمدی ، از راهی که انتظارش را نمی بردم ،

"رزق" م شدی ، آن هم " من حیث لا یحتسب " !

 

نزول یک باره و بارانی تو  ،

جوانه زد " عین شین قاف "ت را بر ساحت دل ،

شکر تنها تو  را سزاست ،

که زنده می کنی دلهای مرده را !...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٤ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

اسم ها و نام ها ، القاب و کنیه ها بسیارند ،

اما تنها نام تو ، آن اسم اعظمی ست که اعجاز می آفریند ،

معجزه است نامت که چون بر سنگ دل فرود می آید ،

می شکافد ، سوراخ می کند ، چشمه ها می جوشاند ..

دمی که بر خاطر بگذرد سوی چشمان می شود ،

و زمانی که با گل جان سرشته شود پرنده شدن را تجربه می کند،

آن هم از لابلای انگشتان رو به آسمان تو ...


مانده ام چه گویم از اعجاز ید بیضایت و بی نیازی از طلب مائده های آسماتی ؟!

باور دارم  بسیارند دلهای مرده ای که به اذن نام مبارکت زنده می گردند ،

پس چه جای حیرت است اگر مردگان تن حیاتی دوباره یابند ؟


با تو چه باک از تلاطم دریا ،

یا طوفان های سهمگین ،

چه هراس از بی مهری برادران ،

و یا ریسمان های ساحران؟!...


معجره است ریشه دواندنت ، جوانه زدنت در برهوت وجود !

اعجاز لبخندت شق القمر تاریکی های دل است ! ..

نشسته ام و نگاه می کنم ، نگاه می کنم و میشمارم ....

گاه معجزات چه آرام و پشت هم اتفاق می افتند ،

آن قدر که به چشم هم نمی آیند ! ..

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

همه جسم وتن بر زمین داریم

و چشم بر آسمان

زمینمان ، خاکمان یکی ست

اما روح و جان و عشقمان متفاوت

هر کس روی کرده به آسمان خویش

ماه و ستاره و خورشید خود را می جوید

خورشید آسمانم میشوی ؟

نا  در پرتو اشعه های طلاییت

سیاهی و شب کوله بر دوش بگریزد

عاشقانت چون ستارگان گرد هم آیند

سازها کوک شوند , نت ها چیده..

جامها آماده ..می ها سرریز..

بزمی سامان گیرد و اسماعیلی قربانی شود

تا آنچه بر جای می ماند همه نور باشد و روشنایی ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٥ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

عالمی دارد برای خودش جنون عشق

و به تعبیری همان مجنونی !

هر کس به نوعی دیوانه ست

یکی سر در گریبان ، زانوی غم به بغل

یکی در غربت بغض در گلو ، اشک در چشم

یکی شیون کنان و بر سر زنان از رفتن دلبر

یکی وامانده و دلشکسته از آنچه بر او گذشته

یکی ناله کنان از فراق

یکی جامانده و نگران

دیگری چشم به راه و منتظر

آن یکی گرفتار عشقی یکطرفه

بسا دلهای زخمی ..

عمر های بر باد

حسرت های مدام

آتش های سوزان...

 

دیگر جای پنهان کردن نیست

نه جایی برای پنهان کاری مانده

نه این عشق پنهان می ماند !

فبل از این که با  آتشش رسوایم کند

و اشاره های مردم مرا نشانه رود

خود فریاد میزنم :

آآآآی جمااعت !!!

عاشقم ، عاشق ، گرفتار و درگیر عشقی بزرگ

به همان بزرگی معشوق !

بغض و اشک ، شیون و درماندگی

اسارت و واماندگی

ناله و چشم به راهی در مکتب عشق ما نیست !

آنچه هست جلای جان ، صفای دل

بصیرت و بینایی ،دلالت و دانایی ست ..

پاک می شوی و زلال

می جوشی چون چشمه

می درخشی چون آفتاب

قد می کشی مانند سرو

استوار می مانی چون کوه

بخشنده چون باران

رها چون نسیم ...

 

میدانم تویی معشوق عاشق

عاشق ترین معشوق !

نداشتنت دیوانه ام می کند

ثانیه های حضورت بی نیازی از اغیار می آورد

جنون ، ارزانی همه مجنون های عالم !

از مرز دیوانگی گذشتن

و درپناه تو و سایه سار وجود تو  آرام گرفتن را می خواهم

دستم را بگیر ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

  • هیچ چیز غیر ممکن نیست ،
  • محالی در عالم نیست ،
  • همه چیز شدنی ست ،
  • جز یک چیز ..
  • زندگی بی تو !

  • غیر ممکن ست دیدن ، شنیدن ، گام برداشتن ، حس کردن ، بی تو  ...
  • محال ست تنفس بی وجود تو ،
  • بی تو نه دستی گرم می شود ، نه دلی می طپد !
  • بی تو ..بی حضور مهربان تو حتی نمی شود به دیگری دل بست !


  • دیدی مهربانم ؟!
  • دیدی آخر پیدایت کردم ؟!
  • می دانم که خودت خواستی ..
  • خوب به یاد دارم
  • _آخرین دیدار را می گویم_
  • که خریدار دلم شدی
  • نه در بازار مکاره برده فروشان
  • که دردالان عاشقان ...
  • آن هم نه به ثمن بخس
  • به بهای عشقت...
  • دلم مات شد . مات و مبهوت .. ترانه خوان از پی تو روان...
  • یقین دارم که امن ترین جا برای او پیش توست ،
  • اما امروز سخت دل تنگ توام ،
  • دلتنگ یک نگاه ..
  • شیفته یک لحظه  تبسم فریباییت ،
  • از آن نوع که خود دانی ....
  • منتی بگذار و مرحمتی کن بر دو چشم منتظرم .

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

بی تعارف بگویم :

هر آن چه زیبایی ست در جهان زیر سر توست !

تو همانند کودکی بازیگوش ،

طناب های رنگی رنگی در هر گوشه می گذاری ،

کافیست کسی جوصله کند ،

طناب را بگیرد و دنبال کند ،

تا به ناگاه آغوشت را تجربه کند .....

 

آفرینش با خلاق بودنت آغاز شد ،

با رزاقیتت ادامه یافت ،

با جمالت زیبا گشت ،

از مهرت توان گرفت ،

و از پرتو حسنت کمال ....

 

جان ها بی تاب بودند و منتظر ،

آرام آمدی.. نشستی...

در دلها نقسیم شدی ،

عجبا ! تقسیم شدی و کامل بودی !..

پای پر مهرت که به حیاط دل رسید ،

آبی شد بر آتش ،

گلستان ساخت ، گلستان .. همچو ابراهیم (ع) !

 

خانه دلم را بر بلندای چهار ستون ساخته ام ،

نه ، اشتباه گفتم ... اصلاح می کنم :

تو چهار ستون دلم را پی ریزی کرده ای ،

با وجودت ، عشقت ، نگاهت ، آغوشت ..

خانه محقر من با تو قصر است و بی تو خاک ،

خاک دلم را با نگاهت جان ده تا افلاک ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٤ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |


باور کن نمی دانی ...

نمی دانی چه زمانی از من گرفت ،

چه خستگی ها که نداشت ،

چه زخم ها که تازه نکرد ....

چه نفس گیر بود و دهشتناک ،

گذر از دالانها و دهلیزهای دل !


راهی نمانده بود جز راهی شدن ،

آوایی که از پس آخرین دهلیز می آمد ،

دیواره های دل را می لرزاند ..

و مرا به نام صدا می کرد .


سرداب.. پستو  .. دالان. .. دخمه .. دهلیز......و .. و تو !!!!

وای بر من ! خدای من!

چه کرده ام با تو

آن هم با تو ! ..در این سالها...


_مرا ببخش !

آرام سر بلند کردی ،

..پر بودم از دلهره و اضطراب ...

مهربان نگاهم کردی ،

..لبریز شدم از شرم و خجالت ..

آهسته لب گشودی ،

..و من سرشار از انتظار ،

نگاهم مات و خیره به لب های تو پس از این همه سال !

و تو گفتی و گفتی و گفتی ..

گفتی که جقدر این لحظه را ،

این در گشودن را ،

این با هم بودن را دوست داری ...

و من خجل از بی مهریم ،

شرمسار از کوتاهیم ....

آغوش که گشودی ،

دیگر هیچ ندیدم ، نشنیدم ...

آرام .. ،همچون آبی یا حبابی در زمین فرو رفتم ....


نمی دانم چه شد .. بر من چه گذشت..

ثانیه ای بود ، روزی یا شبی ، ماهی یا سالی ، شاید هم سالها...

نمی دانم !

چشم که باز کردم،

تو بودی و من ، من بودم و تو..

نه سردابی ، نه دالانی ، نه پرتگاهی ...

و نه هیچ دردی..

درد فقط یک معنا دارد : _ بی تویی !

 

مهربانم !

صبوری و عاشقی را با تو و در کنار تو آموختم ،

لحظات با تو بودن

ناب

پاک

زلال

و بی همتاست

چون خود خود خود تو ...!



نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٢ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |


دل عاشق غریب است ..

غربت از عاشقی جدا نیست ..

که غریبی ذات عشق است !...

و براستی غریبی جسم کجا و غربت حان کجا ؟!..

که یکی تن می کاود و دیگری روح می پرورد ،

این به خاک نزدیک می کند و آن سر به افلاک می ساید ،

این رنج می آورد و آن گنج ......

روشن بگویم :

_  غریبی که تو را در دل دارد هیچگاه غریب نیست ،گر چه در غربت است..

و آن که جز تو در دل نشانده دل را به خاک غربت سپرده !

خاکی که از آن هیچ علفی نمی روید!



الا عاشفان غریب ،

...غریبان عاشق ،

گوارایتان لحظات عاشقی , مستانگی ..

نوشتان باد شراب دلدادگی..

آفرین بر این عشق! ..

 

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

مولانا


نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۸ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

خوب می دانم ،

مرگ قانون طبیعت است..

آب که نباشد ماهی می میرد ،

بی طعامی جانور را می کشد ،

نبود اکسیژن هوازیان را به کام مرگ می کشاند ،

...............

....جسم من نیز نابود می شود بی آب و غذا و هوا ،

..اما قبل از آن ، ...دل من می میرد بی و بدون تو !



 

مهربانم . ..خدای من !

براستی نمی دانم ..

 ..نمی دانم تو زیباتر شده ای ؟!

یا من عاشق تر؟...

تو دلرباتر شده ای ؟!

یا من کمی چشم باز کرده ام؟...

تو مهربان تر شده ای؟!

یا قفلهای دروازه دلم برویت گشوده شده؟...

تو دستگیرتر شده ای ؟!

یا این دستان من است که به سوی توست؟...

....

سالها غربت را تجربه کرده ام..

خوب می دانم جسم غریب آرام می گیرد

اما .. اما دل بی تو هرگز رنگ آرامش نمی بیتد ..!



 

دل غریب من تو را تمنا می کند ..

فقط تو را..

مهمان چند روزه نمی خواهد ،

صاحبخانه همیشگی طپشهایش می شوی تا زندگی جاودانش بخشی؟!..


نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٢ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

پا بر شانه هایم بگذار ،

روی به آسمان بگیر ،

چلچراغ عشق را از تارک آسمان بچین ،

و نورانی کن جاده دلدادگی را...

گاهی دستها یاورند ،

و چشمها همراه ،

زمانی دل پیشرو ست ، 

و گاه به گاه پاییست در رکاب ...

 

اما مرا نه دستی ست و نه دلی ،

و نه چشمانی مشتاق ،

و یا دلی قافله سالار ،

 

دلم را تکه تکه کرده ام ،

و هر تکه را به گوشه ای پرتاب ...

آآآآآن قدر دور که مبادا ضجه هاشان 

باز چون آهنربایی گرد هم جمعشان کند ..

 

چلچراغ رخ آسمانبت که هر روز به زمین هبوط می کند ،

بی نیازی می آورد از کورسوهای زمین ...

تک شعله ای از آن نگاه می سوزاند خرمن علف های هرز را ،

سبز می کند خلوت هر پیله را ،

بهاری می کند هر نفس را ...

زیباترینم !

انباشته ام از جرم ،

سیاهم از انبوه رنگها ...

چشمهایم خیره به دستان توست ،

دستی بجنبان ..

جرمی بزدای ، رنگم کن ،

تنها از رنگ خودت..

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چه گونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که ” سگ من نبود “.

ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمیشناسمش.

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن اینکه من اینچنینم.

ساده است که چه گونه می زییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم


"مارگوت بیکل"
"ترجمه احمد شاملو"

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

جانان من!

نور چشمانم را به تو می دهم تو یک لحظه نگاهت را به من بده ،

توان دستانم را به تو می بخشم تو یک لحظه دستم بگیر ،

حرکت پاهایم از آن تو ، تو یک قدم بسویم بردار ..

شنواییم تقدیم تو ، تو یک لحظه در گوشم نجوا کن ،

قلبم هدیه به تو ، تو دمی در آن جلوس کن ...

...

مهربانم !

نگاهت را بارها دیدم بی آنکه چشمانم بی نور شده باشند ،

دستانم همچنان پر توان در دست توست ،

گامهایت بسویم از شماره خارج شده  و من هنوز پایی دارم پویا و در حرکت ...

عاشقانه هایت تا لابیرنت های گوشم رسوخ کرده و من شنواتر از همیشه ام !

پایه های تخت پادشاهیت را بر بیکرانه دلم استوار کرده ای و من هنوز دلم را تقدیمت نکرده ام !!

 

حق با توست !

تو را چه نیازیست به چشم و گوش و دست و زبان !

 تیرک خیمه حضورت که بر مرکز دایره دل استوار شد ،

گلهای عاشقی از برهوت صحرای دل سر بر می آورد. .. باز می شود ..

رو به آفتاب مهرت می گیرد ،

با هجی کردن نامت سیراب می شود ..

با نازت نیاز می کند ،

و با یادت دلدادگی ..

 

بند بند وجودم را گرد آورده ام ،

می دانی که می دانم ،

وسعت مهرت را ، عشقت را ...

 و می دانم که می دانی

دعایم را ، ...نیازم را ...

....

نازت را به بهای جان حریدارم

...

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۳٠ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

فرسودگی تن

خستگی دست و پا

طول راه

 توان رو به کاهش هر روزه

... و دستی که پیشانی را می ساید

تا عرق از روی بگیرد و آفتاب از چشم

---- خوب است که آفتابی هست ----

 

... و باز برگشتی و نگاهی به عقب

و اطمینان ازجضور و وجود قلب با فشردنش در دست

که چون قبله نمایی و یا بلد راهی

تو را نمایان می کند..


عشق نمام عیارم

مرکز کدام دشت تو را در آغوش گرفته است؟

لابلای گلبرگهای کدام گل ببویمت؟

بر کدامین اشعه های نور می تازی؟

با چشمک کدام ستاره به زمین می آیی؟

تو را در ترنم کدام قطره باران بحویم ؟ ....




نه !.. صبر کن زیبای خفته ام !

چیزی مگو!!

بگذار تمام لحظه ها را برای رسیدن به تو یک به یک بشمارم

اجازه بده لذت انتظار یک دم با تو بودن تمام وجودم را پر کند

انتظار ، هر قدر طولانی و سخت

اگر انتهایش تو باشی

و بوسه ای بر پیشانی تو

شادی بخش است و شور آفرین !

....


این جسم بی رمق به کار من نمی آید

ارزانی خاک ...

اما دل تنگم مشتاقانه پر می کشد به سوی تو ...


نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

امروز نیامده ام تا ازمطلوب بگویم و معشوق ،

یا از طلب و عشق ،

و یا جنون و سرمستی ،

نه ،..... آمده ام تا با تو از تو بگویم ،

از تو .. قلب من!

امروز آمده ام تا تو را تاج سرکنم !

و بر چشم جای دهم ،

نه از آن روی که حیاتم می بخشی ،

یا از آن جهت که طپشت تکرار نام یار من  است ،

یا بدان سبب که محرم اسرارمی و همراه همیشگیم ،

یا به این دلیل که اشک چشمانم ریشه در تو دارد ،

نه ...و هرگز!

این ها همه هست و این همه تو نیستی !

تو را عزیز می دارم ،

که چوب خط حضور یار را

بر خاک هستی ات عمر می دانی ...

و برتارک آسمانت تک ستاره عشق اوست که می درخشد ،

دستان نیازت را که به آسمان می بری ،

زنگار آینه های عشق را می زدایی ،

و با سقوط هر قطره اشک به اوج می رسی ،

قلب من !

می دانم قطع کردن و گسستن ...

بریدن و دور شدن ...

رفتن و واپس ننگریدن ...

رگ و ریشه های تعلق را زدودن ...

نفس گیر است و مرگ آور ..

گذر از مرگ !

تنفس دوباره ،

و خانه تکانیت مبارک .


 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٧ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

 

...هوا که آلوده شد ،

..فضا که سنگین شد ،

ریه ها هم لذت تنفس پاک را آرام آرام فراموش می کنند ...

و دم زدن در هوای آلوده به سرب و ذرات معلق را زندگی می نامند..!!

 

می گویند : چه حقیرند دلهایی که عشق نمی ورزند ..

می گویم :  و حقیرتر ، دل بی عشق توست !

 

کو آن دل سرکش و سربه هوایی که ،

هر از گاهی چند ، در کنج چهاردیواری خویش ..

تو را تنها بیابد و آرام گیرد ؟

مگر میشود هوشش از سر نرود ،

و نفسش به شماره نیفتد؟!

 

برای دیدن ،‌ مگر زیباتر از تو هم هست؟

لطیف تر و دلرباتر و جذاب تر از تو کیست ؟!

تو خود بگو مهربان تر از خود دیده ای یا شنیده ای؟!

دلارام تر از تو چی؟ کسی یا چیزی هست؟!

 

اگر هر لحظه را به هوای تو بال و پر زنم ،

و یا نگاهم را شب و روز میهمان چشمانت کنم ،

در هر دم تو را فرو برم و هر بازدم تو را زمزمه کنم  ،

باز این تویی که با جلوه ای دیگر و طنازی دوباره ،

آتش بر جان می افکنی و دیوانه ترم می کنی ......

 

شیرین عشق من !

آرزوی دل من ، دمادم دم زدن در هوای توست ..

هوایت را از من مگیر ...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٥ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Mihantheme