ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چه گونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که ” سگ من نبود “.

ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمیشناسمش.

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن اینکه من اینچنینم.

ساده است که چه گونه می زییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم


"مارگوت بیکل"
"ترجمه احمد شاملو"

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢ نظر شما ()





 

جانان من!

نور چشمانم را به تو می دهم تو یک لحظه نگاهت را به من بده ،

توان دستانم را به تو می بخشم تو یک لحظه دستم بگیر ،

حرکت پاهایم از آن تو ، تو یک قدم بسویم بردار ..

شنواییم تقدیم تو ، تو یک لحظه در گوشم نجوا کن ،

قلبم هدیه به تو ، تو دمی در آن جلوس کن ...

...

مهربانم !

نگاهت را بارها دیدم بی آنکه چشمانم بی نور شده باشند ،

دستانم همچنان پر توان در دست توست ،

گامهایت بسویم از شماره خارج شده  و من هنوز پایی دارم پویا و در حرکت ...

عاشقانه هایت تا لابیرنت های گوشم رسوخ کرده و من شنواتر از همیشه ام !

پایه های تخت پادشاهیت را بر بیکرانه دلم استوار کرده ای و من هنوز دلم را تقدیمت نکرده ام !!

 

حق با توست !

تو را چه نیازیست به چشم و گوش و دست و زبان !

 تیرک خیمه حضورت که بر مرکز دایره دل استوار شد ،

گلهای عاشقی از برهوت صحرای دل سر بر می آورد. .. باز می شود ..

رو به آفتاب مهرت می گیرد ،

با هجی کردن نامت سیراب می شود ..

با نازت نیاز می کند ،

و با یادت دلدادگی ..

 

بند بند وجودم را گرد آورده ام ،

می دانی که می دانم ،

وسعت مهرت را ، عشقت را ...

 و می دانم که می دانی

دعایم را ، ...نیازم را ...

....

نازت را به بهای جان حریدارم

...




نویسنده : لیلی ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠ نظر شما ()





 

فرسودگی تن

خستگی دست و پا

طول راه

 توان رو به کاهش هر روزه

... و دستی که پیشانی را می ساید

تا عرق از روی بگیرد و آفتاب از چشم

---- خوب است که آفتابی هست ----

 

... و باز برگشتی و نگاهی به عقب

و اطمینان ازجضور و وجود قلب با فشردنش در دست

که چون قبله نمایی و یا بلد راهی

تو را نمایان می کند..


عشق نمام عیارم

مرکز کدام دشت تو را در آغوش گرفته است؟

لابلای گلبرگهای کدام گل ببویمت؟

بر کدامین اشعه های نور می تازی؟

با چشمک کدام ستاره به زمین می آیی؟

تو را در ترنم کدام قطره باران بحویم ؟ ....




نه !.. صبر کن زیبای خفته ام !

چیزی مگو!!

بگذار تمام لحظه ها را برای رسیدن به تو یک به یک بشمارم

اجازه بده لذت انتظار یک دم با تو بودن تمام وجودم را پر کند

انتظار ، هر قدر طولانی و سخت

اگر انتهایش تو باشی

و بوسه ای بر پیشانی تو

شادی بخش است و شور آفرین !

....


این جسم بی رمق به کار من نمی آید

ارزانی خاک ...

اما دل تنگم مشتاقانه پر می کشد به سوی تو ...





نویسنده : لیلی ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢ نظر شما ()





 

امروز نیامده ام تا ازمطلوب بگویم و معشوق ،

یا از طلب و عشق ،

و یا جنون و سرمستی ،

نه ،..... آمده ام تا با تو از تو بگویم ،

از تو .. قلب من!

امروز آمده ام تا تو را تاج سرکنم !

و بر چشم جای دهم ،

نه از آن روی که حیاتم می بخشی ،

یا از آن جهت که طپشت تکرار نام یار من  است ،

یا بدان سبب که محرم اسرارمی و همراه همیشگیم ،

یا به این دلیل که اشک چشمانم ریشه در تو دارد ،

نه ...و هرگز!

این ها همه هست و این همه تو نیستی !

تو را عزیز می دارم ،

که چوب خط حضور یار را

بر خاک هستی ات عمر می دانی ...

و برتارک آسمانت تک ستاره عشق اوست که می درخشد ،

دستان نیازت را که به آسمان می بری ،

زنگار آینه های عشق را می زدایی ،

و با سقوط هر قطره اشک به اوج می رسی ،

قلب من !

می دانم قطع کردن و گسستن ...

بریدن و دور شدن ...

رفتن و واپس ننگریدن ...

رگ و ریشه های تعلق را زدودن ...

نفس گیر است و مرگ آور ..

گذر از مرگ !

تنفس دوباره ،

و خانه تکانیت مبارک .


 




نویسنده : لیلی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧ نظر شما ()





 

...هوا که آلوده شد ،

..فضا که سنگین شد ،

ریه ها هم لذت تنفس پاک را آرام آرام فراموش می کنند ...

و دم زدن در هوای آلوده به سرب و ذرات معلق را زندگی می نامند..!!

 

می گویند : چه حقیرند دلهایی که عشق نمی ورزند ..

می گویم :  و حقیرتر ، دل بی عشق توست !

 

کو آن دل سرکش و سربه هوایی که ،

هر از گاهی چند ، در کنج چهاردیواری خویش ..

تو را تنها بیابد و آرام گیرد ؟

مگر میشود هوشش از سر نرود ،

و نفسش به شماره نیفتد؟!

 

برای دیدن ،‌ مگر زیباتر از تو هم هست؟

لطیف تر و دلرباتر و جذاب تر از تو کیست ؟!

تو خود بگو مهربان تر از خود دیده ای یا شنیده ای؟!

دلارام تر از تو چی؟ کسی یا چیزی هست؟!

 

اگر هر لحظه را به هوای تو بال و پر زنم ،

و یا نگاهم را شب و روز میهمان چشمانت کنم ،

در هر دم تو را فرو برم و هر بازدم تو را زمزمه کنم  ،

باز این تویی که با جلوه ای دیگر و طنازی دوباره ،

آتش بر جان می افکنی و دیوانه ترم می کنی ......

 

شیرین عشق من !

آرزوی دل من ، دمادم دم زدن در هوای توست ..

هوایت را از من مگیر ...

 

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٥ نظر شما ()





 

برگهای سپید دفتر نقاشی را که می بینم

وسوسه می شوم باز برای نقش زدن هزار باره تو

خیالم پرواز می کند به دور دستها

تا آخرین ردپای تو در ساحل شنی جانم



...تو را می کشم این بار

اما نه با ترنم همیشگی چشم چشم دو ابرو ...

که با ترانه ی زیبای :

...مهر مهر یه دنیا

عشق عشق هزار تا

دست دست یه مرهم

اینم یه یار و همدم

ببین چقدر قشنگه

دوسش دارم هوااار تا ..!!


رخ مهوش تو

گیسوان رقصنده ات در امواج باد

چشمان مست و همیشه نگرانت

تبسم شیرین و دلچسبت

دستانت که آرامش بخشند و نوازشگر

و...فراخنای سینه ات..

دیگر همه را با چشم بسته هم می توانم بکشم

حتی آوای مهربانیت

دوستت دارم چشمانت

 و یا بغض پنهانت ...



آماده رنگ آمیزی می شوم .. اما

اقیانوس خیال من بدون تو بی رنگ است

نگاهی کن تا دریابد آبی چیست

دستانت را نشانش ده تا سبز را بیابد

صدایم کن تا زرد جلوه گر شود

عشقت را رو کن تا سرخ نمایان شود

...حرف بزن ، طنازی کن ، چرخی بزن

زمین و زمان را در هم آمیز

معادلاتم را بر هم زن

خودت را رنگ آمیزی کن !!!


می بینی عزیز دل؟ آرام جان ؟ می بینی؟!

آمده بودم تا تو را تصویر کنم

اما تا تو نباشی و نخواهی

نه تصوری ست ، نه تصویری

نه تجسمی و نه خیالی

نقاش باشم یا نقش چه فرقی دارد؟!

مهم این بود که قلب کوچک من

در کنار دل دریایی تو جای گیرد ، که گرفت

و نقاشیم به برکت این همجواری معطر شد

حالا دیگر تا ابد کنار این بوم

رج رج چشمان تو را نقش می زنم

و مدهوش از این همه رنگ

این همه جلوه گری

آرام می گیرم درسپیدی مطلق آغوش تو...!

 

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳٠ نظر شما ()





 

 

وقتی بغض های تلخ می شکفند ،

و های های گریه هجوم می آورد ..

وقتی آتشفشان غم فوران می کند ،

و پاره های دل به هر سو پراکنده می شوند..

وقتی در رگهای جان ، نفس حیات به شماره می افتد ،

و درد مهمان لایه های دل می شود ،

وقتی فریاد در حنجره ، سکوت می شود ..

وقتی چشم بر زمین دوخته می شود ،

و دست نیاز به سوی آسمان پر می کشد ..

وقتی توان به صفر می رسد و امید سر به فلک ..

وقتی صفحات سپید دلتنگی خط خطی می شوند ،

و دل تنگ سر بر دیوار می کوبد و شکوه آغاز می کند ..

وقتی علفهای هرز قد علم می کنند و سایه می گسترانند ،

ودیوارهای آهنین پنجره ها را می پوشاند ،

وقتی هوا مسموم می شود ..

وقتی تو اخراجی می شوی !

و جای تو خالی می شود ...

وقتی تو نباشی ،

وقتی تو فراموش شده باشی ،

وقتی تو به تاریکخانه ذهن سپرده شده باشی ،

وقتی تو کمرنگ شده باشی یا حتی محو !!!

دیگر چه می توان گفت؟!...

بیا عزیز دل ،آرام جان ،

بیا محبوب ..  بازگرد ..

بیا و امیر باش برامارت جانها و دلهایمان ،

و برهان ما را از خویش و هر آنچه غیر توست ..





نویسنده : لیلی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤ نظر شما ()





 

کوچیک که بودم مثل همه ی بچه ها با انگشتام می شمردم ..

 ... یک ، دو ، سه ، چاهار ، پنج ، شیش ، هفت ....

تازه هی نگاشون می کردم تایکیشونو گم نکنم..

دلم می خواست بال داشتم  و می رفتم تا آسمون هفتم ،

 پیش خدا و بهش بگم که چقدر دوسش دارم ..

کنار یه گل رز قرمز تو باغچه می شستم ،

بوییدنش من رو میرسوند کنارتو ...

حوض آبی و ماهیاش...

هرس شمشادا و جمع کردن مخروطای کاج ...

 ادای قار قار کلاغ سیاها رو در آوردن ،

می شد همه ی روزم ...

شب هم با یه بغل ستاره و یه رویای رنگی ، دوباره صبح ...

حالا...حالا میدونم همه ی انگشتای همه ی بزرگترا رو بذارم کنار هم ،

یا اگه هزار تا بال داشته باشم که زود بیام پیشت تا آسمونا ،

هنوز نمی تونم بهت بگم چقدر دوستت دارم ،

اگه یه ساقه لوبیا گیر بیارم که مثل جک منو ببره تو ابرا ،

دوست دارم تو رو فقط اون جا ببینم ..

یا ... یا اگه یه مداد جادویی داشته باشم اول از همه چشمای قشنگ تو رو میکشم ...

...می بینی عزیز ؟!

چقدر دلم می خواهد هنوز کودکی بودم ،

تا تو با هر آفتاب در من طلوعی دوباره کنی ،

و من با هر ماهتاب در آغوشت به خواب روم ..

تا تو با هر غنچه در من جوانه بزنی ،

و من با هر نفس تو را استشمام کنم ...

تا تو با بارش هر قطره ی باران به زمین بیای ،

و من با هر زمزمه تو را ترانه کنم...

..پس بر من خرده مگیر اگر با لبخند هر کودک

تو را تماشا کنم....

 

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩ نظر شما ()





 

مطلوب عاشق ،

جاودانگی عشق است و معشوق

و من می بالم به توی جاودانه ی مطلق


هرگز اشکی نریخته ام

برای نبودنت ، از دست دادنت و یا فراقت

اگر اشکیست و دردی

از نبود سوسوییست برای چشمهایم

که تلالوی وجودت را نمی بیند


گاه چونان سایه ام بودی ، همیشه با من...

یا چون درختی تناور ، سایه گستر و آرام بخش

و یا چون سایه روشن مهتاب ، شور انگیز و دلربا..

تهی ظرف وجود ، همواره تو را می طلبد

و پیمانه های عشق تو را ،

که نا خالصی های جان را صیقل میدهد

و پلیدی های روح را صفا می بخشد


جام صبرت صبوری می آورد

نسیم مهرت ، مهربانی

 آوای بخششت ، در گذشتن ..

سرادق پرده پوشی و سترت ، ستاری

..و ..ترنم عشقت ، عاشقی

........

لذت بخش است

 سایه ی تو بودن

یا حتی سایه ای از تو بر دل داشتن

دل را سایه ی تو کردن..

و در سایه سار تو لحظه ای غنودن...آرمیدن..

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٦ نظر شما ()





 

زیباترین نام را بر لبها جاری می کنم ،

و محو تماشای رویش ضریح پاک عاشقی در دل می شوم .

لحظاتیست در زندگی که آرزو می کنی کاش میمردی و تجربه اش نمی کردی ،

و شیرین ثانیه هایی که تکرار صدباره اش ، باز اشتیاق دل است...

شمع دل را کنار ضریح عشقت قربانی آورده ام....

تا پروانه جان را به پرواز در آوری !

 

نیکو عشق من !!

الفبای عشق را با تو آموختن ،

و دست در دستانت رسم الخط عاشقی را نگاشتن ،

و نهایت مهرورزی را در رخ زیبایت دیدن ،

بی نهایت لذت بخش است ....

دلچسب تر از نظاره دشتی پر از رزهای سرخ ،

زیبا تر از قدم زدن زیر شرشر باران ،

آرامش بخش تر از آبی دریا ،

رها تر از دویدن در باد....

 

اگر بارها تکرار شوم ...

باز تو را می خواهم نگارین یار !!

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱ نظر شما ()





 

نرم و آرام با نقاشی های رنگینت می روم

... تا اوج کوههای خاکستری

و یا تشک نرم و پنبه ای ابرهای سفید ..

گاهی گیر می کنم لابلای چشمک ستارگان

و زمانی آویزان از یک قاصدک و رها در بااااد...

عاشق بودن با توام

لحظه های با تو بودن فنا ناپذیرند

توی نشسته در کانون دل

جذابی.... جاذب نور و زیبایی مطلق

 

بر ملک دلم تویی فرمانروا ،

تاج پادشاهی سرزمین دل تنها تو را سزاست

که نقش تو دیریست بر گوشه گوشه آن حک شده...

با توست که کلبه دل قصر است

و بی تو .....

بی تو ؟!

دیگر دل را بی تو می خواهم چه کنم ؟!

بی بدیل بی نظیر من !

خوش دارم که فسیل دلم نیز ،

عشق جاودان تو را فریاد می کند !

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٦ نظر شما ()





 

بیا .. آوردمش..

مال تو باشد ...

... دیگر خسته ام کرده ،

با بهانه گیری هایش ... نق زدن هایش ،

با هق هق ها و های های گریه اش ...

با دلتنگی هایش ،

با سر به دیوار گذاشتن هایش ...

با فریاد های گاه و بی گاهش ،

با چشم به راه نشستن هایش ...

با نجواهایش ...

... با دیوانگی هایش....عاشقی هایش ..

 

دیگر خسته ام ...

آوردمش ... دست و پا بسته ،

بی نفس ، بی جان ، بی رمق....

....بگیر..

دربست تحویل تو !

 

 

یا بمان و تیمارش کن ،

یا آتشی بفرست ،

سوزنده تر از هجر و دوریت..

و خلاصش کن .... خلاص.

 

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٠ نظر شما ()





 

کتاب عاشقی را آرام باز می کنم

و ورق می زنم صفحات دلدادگی را ،

داستان خسرو و شیرین ..

 افسانه ی لیلی و مجنون

روایت ویس و رامین ،

 قصه ی فرهاد و منیژه ،

وامق و عذرا ، ...

..

باز هم ورقی دیگر ،

و برگی دیگر ،

و کهن عشقی دیگر ...

...

تو گویی لابلای هر برگ ،

با ظرافتی خاص...

دلی پیچیده شده ،

و چشمی نگران..

هنوز بر لب جاده عاشقی

به انتظار نشسته ،

یار را می جوید ...

 

با عطر عشق ،

جان که واله شد ،

برگ برگ دفتر دل ،

پر کشید از اینجا و رفت .....

...رفت و مرا با خود برد ،

دورتر و فراتر از تمام عاشقان ،

....به ابتدا ، به آغاز ...، به ازل ...

به عشق و آرام محض ..

به تو !

.........................................

گویی من و تو را ،

در دو انتهای ریسمان عاشقی ،

به هم و در هم ، تنیده و بافته اند ....

شیرازه ی کتاب عشق منی تو ؛

از ازل .........تا........ به ابد ،

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱۳ نظر شما ()





 

می اندیشم :

تو چقدر بزرگی !

آن قدر بزرگ که وقتی می خواهم با تو حرف بزنم؛

سر بالا می کنم و دستهای خالی را باز ...

چشمها را می بندم و اشک را پیشرو قافله دل می کنم ..

 

وقتی می خواهم تو را ببینم ،

کافیست که فقط اراده کنم ،

آن گاه این تویی که

در همه چیز هستی....

و در همه جا به تماشا نشسته ای ،

 

زیباترینم!

با من بگو..!

با این همه جلال و جبروت ،

چه شد که در قلب کوچکم جا شدی؟

چه شد که تک تک زوایای آن را پر کردی؟

چه شد که طناب دار تار و پود دل را پاره کردی؟

چه شد که دیوار فاصله ها را شکستی؟

چه شد که گلی شدی و روییدی ؟

ماندی و ریشه دواندی ؟

نور پاشیدی و خورشید شدی؟

دست گرفتی و نردبان شدی؟

دل بردی و دلدادگی کردی؟!

 

عزیزترین!

تو  ، نه تنها بزرگی و بزرگی از آن توست ؛

که بزرگواری ...و این صفت توست ،

 

می دانم که می دانی تو را عاشقم ...

و همین مرا کافیست ...

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳٠ نظر شما ()





 

در تنهایی خویش ..

قایقی ساختم از جنس تمام آرزو هایم !

رنگ آمیزیش کردم با رنگهای گلها ،

لبریز از شکلات و شیرینی

از پولک و ستاره

از قصه های شیرین کودکی

از خنده و شادی ....

از ..

نفسم را جمع کردم پشت بادبانش ؛

 و ...به آبش انداختم و   ..

 با نگرانی به نظاره اش نشستم ،

...

قایقم غرق شد ،

اما نه در بندر پهلو گرفته ؛

و یا حتی در آب  ...،

که در سراب ...

...  در مرداب !!

 

حالا دیگر نه مرا قایقی ست ،

و نه آرزویی...

به یادگار از آن قایق ،

تنها دلی مانده  که حتی جای زخم هم ندارد ..

 

مهم نیست!!

اگر چه قایقی نیست ،

آرزویی نیست ...

اما تو هستی !

پولکی تر از هر ستاره ،

شیرین تر از هر لبخند ؛

فریباتر از هر گل ،...

سپاس تو راست مهربانم ...

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸ نظر شما ()





 

جستجو لازم نیست !

هر وقت تو را بخواهم ..می یابم ،

فقط کافیست ...

چشمانم را ببندم  و تو را قاب گیرم در تک تک لحظاتم ،

دستانم را دراز کنم و تو را با سر انگشتان نیاز لمس کنم ،

عطر تو را در رگهای جان بفرستم و ریه ها را از بودنت پر کنم ،

طپش های این دل بیقرار را دنبال کنم و به تو برسم ،

...

معشوقی دارم سرچشمه ی زیباترین صفات ،

و رها از هرگونه زوال ،

این عشق را جاودان می خواهم...

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱ نظر شما ()





 

در ورای گوشت و پوست و استخوان ،

که همه زمینی ست و فانی ،

دلی ست و دستی ،

که می شود آسمانی باشد و جاودانی....

 

 

دستان تهی از خویش را

همراه دلم کرده ام ،

و روانه درگاهت نموده ام  .

 

بالهای پروازم را که هر روز

به ضریح پاک نامهای خوبانت متبرک می کنم ،

باز جانی می گیرم و امیدی...!!

مگر با وجود تو و گستره ی لطف بی نهایت تو ؛

نا امیدی را به دل راهی هست؟!!

 

دلم آسمان می خواهد و آبی عشق تو ،

دلم پرواز می خواهد و آرامش نگاه تو ،

دلم بال بال زدن می خواهد و گم شدن در فراخنای محبت تو ،

دلم تو را می خواهد ...

خود را از من مگیر ،

حتی به چشم بر هم زدنی!

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸ نظر شما ()





 

بوی خاک نم خورده بارانی

برای من عطری ست دلاویز...

خاک به تلافی سیراب شدنش از باران

رایحه عشق عاشقان مدفون در دل خویش را

به آنان که هنوز مهمان خانه های خویشند عرضه می کند

تا دریابند

عشق هرگز نمی میرد

هرگز سکون نمی پذیرد

عشق هرچه بزرگ تر .. عاشقی جاودانه تر..

دلتنگت که می شوم

پیشانی بر خاک می گذارم

چشمها را می بندم

هر چه غیر توست در دل

همان جا در خاک دفن می کنم

دست ها را رو به آسمانت بالا می برم

اشک که با خاک در می آمیزد

همان بوی همیشگی در جان می پیچد

و من همگام با تمام عاشقان خاک نشین

پرنده جان را در هفت آسمان دل به پرواز در می آورم

گم می شوم... گم  در این همه عشق

و بزرگ می شوم .. بزرگ .. به بزرگی عشق محبان تو

با سجده ای به تمامیت عشق و به بلندای نامت...

...ادرکنی.. ادرکنا یا عشق..

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٤ نظر شما ()





 

دستهای طلب ،

قدم های بی تویی ،

چشمهای جستجو گر ،

و قلبی دردمند را ،

کشان کشان....

از فرسنگها راه....

آورده ام باز ،

به پای فیروزه ای ترین و زیبا ترین جایگاه حضور تو ،

..  محراب دل!!...

با وعده به این که :

در آن جا تویی که به انتظار نشسته ای ،

 نگاه مهربانت را به چشمانم میهمان می کنی..

 قلبم را سرشار از بودنت می سازی

و من در خلوتی که جز با تو چشیدنی نیست ،

تهی می شوم از رنج ها و درد ها ....

و یاد می آورم آن هنگام 

 که مهر عاشقی را با نام مقدس تو ساختند ،

و عهد عاشقی را بر دلها استوار کردند...

نازنین نگار من !

 طاق محراب دل من گرفتار طاق ابروی توست ..

خلسه تیر مژگان تو بر دل ، از هر چه هست  دلکش تر است

لختی بمان تا دل را قربانت کنم...

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸ نظر شما ()





 

یادش به خیر...

اون شبایی که تا دیر وقت با هم می شستیم و آسمون رو نگاه می کردیم

من با ستاره ها گردنبند پولک پولکی برات می ساختم و تو

کلی اسباب بازی و گل و مهربونی و خنده میریختی تو دامنم

....یادته ؟! صبح که میشد چشامو می فرستادم دنبالت..

حق تداشت برگرده تا یه نشونی از تو بیاره ،

...یادت میاد وقتی گریه می کردم ،

وقتی دلم مثل همه ی بچه ها کوچولو می شد ،

وقتی اشکای گرم رو صورت سردم میشست ،

دستای تو بود که اونا رو پاک می کرد ...

میومد زیر بغلمو می گرفت ،

می گفت پاشو بریم بازی کنیم .. دلت وا میشه ،

منم بدو بدو میومدم..

میرفتیم قایم موشک.. فقط به یه شرط ؟!

اونم این که فقط تو باید چشم بذاری و من قایم بشم

آخه می ترسیدم از این که تو قایم بشی .. اون وقت دل من هری میریخت پایین..

اما چه عشقی بود وقتی تو چشم میذاشتی ،

راستی تو چه جوری اینقدر بلا شدی؟!!!

آخه هر جایی قایم میشدم زود زود پیدام می کردی!

یادم نرفته که وقتی باهات قهر می کردم .. وقتی بد اخلاقی می کردم ، کلی نازم و می کشیدی..

وقتی میدوییدم و فرار می کردم ،

مطمئن بودم که پشت اون پیچ خطرناک...

...لب اون دره ،

..کنار اون سنگای سر شکن...

تویی که با چشم باز  .. با آغوش گشاده وایسادی

.....

مهربونم!

بر اون دستهایی که حتی با سیلی سفت و آبدار ،

دل رو بر می گردونه ،

باید بوسه زد و تا ابد سجده کرد و سپاس گزار  بود .

....

فقط یه سوال؟!

توی دل خاک .. تو ی اون خونه ی کوچیک ..

کی برام ستاره بیاره؟ 

کی تنهایی هامو پر کنه؟

کی کنارم بمونه؟

آغوش کی ، من و حفظ می کنه جز تو؟...

نازنینم!

با همه ی خطاهام عزیزتر و مهربون تر و عیب پوش تر از تو سراغ ندارم ،

من رو به هیچکس حواله نده..

خودت بیا .. خودت رو می خوام .. فقط تو !....

 

 




نویسنده : لیلی ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳ نظر شما ()